سفر به بلگراد - بخش اول: پرواز غیر مستقیم در فرودگاه سبیها

سفر به بلگراد - بخش اول: پرواز غیر مستقیم در فرودگاه سبیها

سفر به بلگراد - بخش اول: پرواز غیر مستقیم در فرودگاه سبیها

من معمولا ترجیح میدم سبک سفر کنم، به همین خاطر یکی دو دست لباس و یمقدار وسایل شخصی تنها چیزی که با خودم میبرم اما وقتی ما رسیدیم بلگراد دما هوا 14- زیر صفر بود !!!


بعد از اینکه مهدی، دوست خوبم از پرتال بروبه زحمت بلیط، هتل، و برنامه ریزی سفر رو کشید، ما با خیال راحت رفتیم دنبال خرید یسری وسایل، از جمله کلاه و دستکش گرم.

 از اونجائیکه یکی از مهترین کارها قبل از سفر بررسی آب و هوای است، یه سری به سایت آب و هوا زدم و دیدم که از شانس ما توی اون چند روز دمای هوا به 14- درجه میرسه و دقیقا روز برگشت زمین و هوا یخبندان.

من معمولا ترجیح میدم سبک سفر کنم، به همین خاطر یکی دو دست لباس و یمقدار وسایل شخصی تنها چیزی که با خودم میبرم.

ساکم رو بستم، منتظر دوستم شدم. وقتی پروازت 4 صبح باشه، عملا باید دو ساعت قبل فرودگاه باشی و یک ساعت هم توی راه تا فرودگاه ، دیگه عملا شب قبلش رو نمیتونی بخوابی، ولی من یه چند دقیقه ای تونستم در حالت خلصه فرو برم.

خلاصه اینکه حدود 12 دوستم اومد دنبال من و با ماشین باباش رسیدیم به فرودگاه، ایشون بعد از اینکه ماشین رو کنار در پارک کرد، اومد تا با ما رو بدرقه کنه که پلیس وظیفه شناس راهنمایی و رانندگی یه جریمه نقدی تقدیم ایشون کرده بود.

صف طولانی چک این، درآوردن کمربند و کفش و ... از این داستان هایی که موقع ورود به فرودگاه دیدیم هزار دفعه، اما این دفعه من از یکی از همکاران خواهش کرده بودم که برام عوارض خروج رو پرداخت کنند، ایشون هم زحمت کرده بود پرداخت کرده بود، اما با کد ملی خودشون، نهایتا اینکه مامور محترم گذرنامه یه چرخش 180درجه ای به بنده داد و گفت برم دوباره 75 هزار تومان ناقابل پرداخت کنم و اون برگه قبلی رو هم به آب روان بسپارم تا شاید درس عبرتی باشد برای دیگرانی که نمی دانند.

دفعه های قبل پس از گذر از پلیس گذرنامه و نشستن روی صندلی های وسط راهرو چهره های گریان آدم هایی که از کنارمون رد می شدند رو میدیدیم کمتر مثل قبل بود، کلی گذشت تا متوجه شدم اینا دارن به سفری بی بازگشت یا حالا حالا ها بی بازگشتی مثل مهاجرت یا ادامه تحصیل میرن.

از غذاهای بی کیفیت و گرون داخل فرودگاه که بگذریم، گذر از گیت سپاه واسه خودش داستان داره، حتی یه دفعه یکی از پرسنل اونجا که حس "خود مدل بینی" زیادی داشت من رو بخاطر اینکه فکر می کرد ازشون عکسبرداری کردم گرفت و یک ربعی طول کشید تا آونها رو قانع کنم که نه ایشون مدل هست، نه اونجا مزون هست و نه من عکاس شبهای پرخاطره هستم.

همیشه رابطه عکسی بین طول مسیری که باید از گیت تا محل حضور هواپیما طی کنی و پول و کلاس پروازت هست، بهترین پروازها معمولا گیت های اولی و پروازهای درپیتی و ایرانی معمولا اون آخر نزدیک فنس های خروجی سالن هستند. خوشبختانه پرواز ما همین اولی بود، یعنی شاید ایرلاینمون خوب واقعاً.

پرواز این دفعه ما پگاسوس بود، بنظر هواپیماهاش نو تر می اومد. اما از همون شکلات ندادن اول معلوم بود یه جای کار می لنگه. توی پروازهای ایرانی معمولا غذای گرم و چایی یا قهوه میدن، حتی توی پرواز اطلس و ترکیش شراب قرمز و نوشیدنی های دیگه هم رایگان. ما هم کما فی السابق منتظر بودیم تا ساقی برسد و شراب لعل لب مجنون را در پیاله ما روان کند، اما طلب پول کردن آن هم به گزاف از حظ ما بکاست. دیگر سخن آنکه ایرلاین به شما اجازه حمل بار بیشتر از 20 کیلوگرم در کل را نمی دهد و همین امر باعث شده بود که بسیاری از مسافران با کوله باری از ساک های دستی به سمت قفسه های بالای سر هجوم برند و چه در سوار شدن و چه در پیاده شدن ازدحام را شاهد باشیم.

به هر حال به فرودگاه سبیها رسیدیم، تفاوت چندانی بین دمای تهران و استانبول نبود. پس از خروج از هواپیما به سمت چک کردن گذرنامه برای ورود به فرودگاه رهسپار شدیم. از آنجائیکه پرواز بعدی ما (Connecting flight ) چند ساعت بعد بود فرصت گشت و گذار در این فرودگاه را در اختیار ما قرار داد.

اگه دنبال اینترنت WIFi رایگان داخل فرودگاه هستید، یه چندتایی از کافی شاپ ها و رستوران ها به همراه ارائه خدمات، یک ساعت اینترنت رایگان نیز در اختیار شما قرار میدهند. این رستوران ها معمولا با تابلویی که علامت اینترنت رایگان دارد مشخص می شوند. در ضمن اینکه اصلا برای خروج از رستوران و کافی شاپ عجله نکنید، حتی خیلی از مسافرها همونجا دراز می کشند و استراحت می کنند.

کل سفر به یک طرف و لحظه فرود یا Landing هواپیما توی فرودگاه تسلای بلگراد یه طرف، هرچند فرودگاه و سیستم برف روبی مجهز اون جای نگرانی رو باقی نمی گذاشت، اما تصور اینکه الان مثل یه تخم مرغ روی یخ دور خودمون میچرخیم تا لحظه ای که هواپیما زمین رو لمس کرد تو ذهن من بود ولی خدا رو شکر کاپیتان دستی رو محکم کشید و هواپیما خیلی خوب روی باند نشست، مسافرها هم کلی واسه خلبان کف و صوت زدن.

در مورد پاسپورت ایرانی شنیده بودم و اینکه ارزشش از برگ چغندر یمقدار پایین تره ولی فکر نمی کردم که دیگه صربستان هم بخواد ابهت ملیت و پاسپورتمون رو به رخمون بکشه. وقتی خانم پلیس صربی پاسپورت بنده و دوستم رو دید، با یه دست آروم روی کلت و باتومش و با دست دیگه اش گوشه کریدور و بهمون نشون داد و گفت؛ "اونجا منتظر بمونید". این کارش منو یاد دبیرستان انداخت، وقتی بین جمعیت ما رو بیرون می کشیدند و پشت در دفتر مدرسه شهره خاص و عام مون می کردند.

اصلا نمیدونستم چقدر ممکنه کارمون طول بکشه، غیر از ما، یه خانم جوون و با موهای قرمز کوتاه و ناز، دو تا زوج و یه آقایی که از اول گفته بود اومده صربستان که یکی قاچاقی بفرستدش اروپا با ما بود. من یه جورایی مترجم اونها هم شدم، بقیه بعد از کلی سوال و جواب کردن رفتن ولی آقایی که با هدف زیرآبی رفتن اومده بود گرفتار شد و آخرش هم نفهمیدم دیپورتش کردن یا جون سالم به در برد. خانم جوان و مو قرمز قصه ما هم سرنوشت بهتری نداشت، با اینکه نشون نمی داد و میخواست ما رو هم دلداری بده، ولی استرس تو چهره اش موج میزد. وقتی پلیس مهاجرت پرسید چرا تنهایی سفر میکنه مخصوصا برای اولین بار به صربستان، نتونست دلیل قانع کننده ای بیاره و گفت شوهرش مشغوله و فرصت نداره باهاش بیاد. جالب اینکه وقتی ما از فرودگاه خارج شدیمف یک آقایی با دادن مشخصات خانم مو قرمز ما، میگفت شوهرش هست و منتظرشه. این معما هم برای ما حل نشده باقی موند.

به محض ورود به فضای باز فرودگاه تسلای بگلراد، باد و برف سوزناک سیلی های خودش رو بر صورت نازک ما نواخت و معنای دمای 14- رو برای ما به وضوح آشکار کرد. توی اون شرایط دیگه چونه زدن واسه قیمت کرایه ماشین یا پیدان کردن اتوبوس به جای تاکسی آخرین چیزی بود که میشد بهش فکر کرد، بهین خاطر سریع ماشین گرفتیم و در کسری از ثانیه به سمت هتل رهسپار شدیم. 

پیام ها (0)

ارسال پیام